قهوه و سیگار

قهوه وسیگار به گفتار درباره ی مکاتب ومشاهیر ادبیات وهنر می پردازد

قهوه و سیگار

قهوه وسیگار به گفتار درباره ی مکاتب ومشاهیر ادبیات وهنر می پردازد

درباره ی دسنوس

روبر دسنوس به سال 1900  در شهر پاریس زاده شد و دوران کودکی اش در محله های شلوغ و متوسط ، سرشار از تصویر و خاطره شکل گرفت . در دوره ی متوسطه ، درس ها برایش جذابیتی نداشتند و او ترجیح می داد هوگو و بودلر بخواند ؛ از همین رو، درشانزده سالگی تحصیل را رها کرد، در یک داروخانه مشغول کار شد و همزمان به نوشتن مقاله برای مجله های مختلف پرداخت .

در سال 1919 ، با شروع فعالیت در یک دفتر انتشاراتی ، به محافل ادبی پیشتاز راه یافت و با بنژامن پره و آندره برتون ، بنیانگذار مکتب سوررئالیسم آشنا شد .  در سال 1921 پس از پایان خدمت سربازی ، به گروه سوررئالیست ها و محفل شاعران کوچه ی شاتو ، از جمله برتون ، لویی آرگون ژاک پرور فیلیپ سوپو و میشل لریس پیوست . از دیدگاه سوررئالیست ها بشر در آن سوی واقیعت ، به دانشی تازه دست می یافت که فراتر و والاتر از واقیعت ملموس بود و تنها راه دست یافتن به این واقعیت ، آزاد کردن ذهن از قید نظارت ضمیر آگاه هنرمند و رو کردن به عالم رویاها و توهم و حالت های بین خواب و بیداری و استفاده از فعالیت ضمیر نیمه هوشیار بود. بر این اساس ، سال های 1921 تا 1924  سال های تجربه ی نوشتار غیر ارادی ، خواب های هیبنوتیزمی و روایت خواب برای دسنوس و دوستانس بود و به حدی پیش رفت که برتون او را شاهزاده ی سوررئالیسم نامید.

در همین ایام ، رویداد بزرگی در زندگی او اتفاق افتاد و آن ملاقات با ایوون ژرژ و دلبستگی به این خواننده ی زن فرانسوی بود ؛ عشقی یکطرفه که سرچشمه  ی الهام بسیاری از اشعار عاشقانه ی او شد و فرصتی بود تا با تغزل پیوندی مجدد داشته باشد . این اشعار اغلب گفتگویی بین "من" حاضر و" تو " غایب ، بین شاعر و زنی که به او بی اعتناست اما شاعر بی وفقه او را می خواند تا واقعیتی ملموس در دنیای شعرش به او ببخشد مرثیه هایی عاشقانه شعله ور از آتشی عشقی که حتی پس از مرگ ایوون ژرژ در سال 1930 ، همچنان فروزان ماند و به افسانه بدل شد.

واقعه ی مهم دیگر در زندگی دسنوس ، آغاز حرفه ی روزنامه نگاری اوست که سبب شد به تدریج از سوررئالیست فاصله بگیرد و در آخر ، با امتناع از عضویت در حزب کمونیست ، در سال 1929 از آنان جدا شد . اما در سال 1934 ، روزنامه نگاری را کنار گذاشت و به نوشتن مقاله و گزارش در هفته نامه ها بسنده کرد. چندی بعد به رادیو رفت و با کارگردانی برنامه های رادیویی خلاقیت و تحرک بیشتری به آن بخشید و همزمان به نوشتن ترانه، سناریو و نقد فیلم نیز پرداخت. فعالیت در رادیو ، او را به سمت ادبیات شفاهی سوق داد و ایجاد ارتباط با توده های وسیع مردم و ترویج شکل های مختلف فرهنگ در زندگی روزمره از اهداف این دوره ی او به شمار می رود.

با آغاز جنگ جهانی دوم ، دسنوس آمادگی و مقابله با دشمن برای دفاع از آزادی را اجتناب ناپذیر دانست ؛ فعالیت های رادیویی کاهش یافت  و باعث شد تا به مشغولیت ادبی خود بازگردد. در سال 1942 ، به نهضت مقاومت فرانسه پیوست و با اشغال پاریس ، به فعالیت سیاسی خود شدت بخشید . در سال 1943 نوشت :" در نهایت شاعر باید آزاد باشد نه شعر." اما در 22 فوریه ی 1944 ، توسط گشتاپو دستگیر و زندانی شد و این ، ابتدای مسیر تلخ و دشواری بود که دسنوس پس از انتقال های متعدد ، از این اردوگا ه به آن ارودگاه اسرای جنگی و تحمل رنج و مشقت فراوان ،سرانجام در 8 ژوئن 1945 در ارودگاه ترزن در چکسلواکی سابق ، یک روز پیش از آزاد سازی متفقین ، به پایان راه زندگی رسید ولی بنا بر شواهد ، هرگز  آخرین لحظه یاس بر او غلبه نکرد. دسنوس شاعر عشق ، آزادی و امید بود.

در زیر دو نمونه از کارهای او را می بینید.

به تو اندیشیدن سکوت من است

عزیزترین ، طولانی ترین و طوفانی ترین سکوت

تو در درونم هستی همیشه

همچون قلب نادیده ام

همچون قلبی که به درد می آورد

همچون زخمی که زندگی می بخشد.

***

آن قدر خوابت را دیده ام که دیگر واقعی نیستی

وقت آان نیست که به این جسم زنده دست یابم

وبر آن لب ها بوسه زنم ،

بر سر چشمه ی صدایی که عزیز است برایم ؟

آن قدر خوابت را دیده ام آن قدر بازوانم عادت کرده اند

سایه ات را تنگ در آغوش بگیرند و بر سینه بفشارند

که شاید در مقابل خطوط اصلی جسمت تا نشوند

و در برابر ظهور واقعی آن که مرا تسخیر کرده

و روزها و سال ها ست بر من حاکم است ،

بدون شک سایه ای پیش نخواهم بود.

ای میزان های احساس !

آن قدر خوابت را دیده ام که دیگر

بی گمان وقت بیدار شدن نیست

همواره در خوابم و جسمم در معرض

تمام ظواهر زندگی و عشق قرار دارد

و تو ، تنها کسی که امروزبرایم مهم است ،

راحت تر می توانم لب ها و پیشانی

هر از راه رسیده ای را لمس کنم تا لب ها و پیشانی ترا

آن قدر خوابت را دیده ام ، آن قدر با تو راه رفته ام ، حرف زده ام

با روحت خوابیده ام

که شاید دیگر چیزی برایم باقی نمانده

جز ایکه روحی باشم در میان روح ها

و صد بار سایه تر از

سایه ای که می چرخد و خواهد چرخید سرمست

در صفحه ی خورشیدی هستی تو!

نظرات 1 + ارسال نظر
سحر دوشنبه 13 آبان‌ماه سال 1387 ساعت 02:12 ب.ظ http://www.iran.forum.st

اگه دوست داشتی بیا با هم بنویسیم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد